تحولات منطقه

 بعضی آدم‌ها هر جا که باشند، برکت‌اند و حضورشان چیزی مفید به این دنیا اضافه می‌کند.

روایت طاهره بشیر از کار فرهنگی برای کودکان از تهران تا مناطق جنگ‌زده جنوب / کتاب‌خوانی برای بچه‌ها با بغض میناب در گلو
زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

بعضی آدم‌ها هر جا که باشند، برکت‌اند و حضورشان چیزی مفید به این دنیا اضافه می‌کند. آن‌ها نه با هیاهو و ادعا، بلکه با سماجتی آرام کار خودشان را می‌کنند. طاهره بشیر از همان آدم‌هاست؛ هموطنی که سال‌هاست میان روستاها، حاشیه‌ها و مناطق فراموش‌شده، قصه و کتاب و امید می‌برد. وقتی حادثه‌ای مثل سیل سیستان و بلوچستان یا زلزله‌ کرمانشاه هم رخ داد به‌سرعت خودش را به آن مناطق رساند تا در کنار بچه‌ها باشد. این گفت‌وگو را زمانی گرفتم که او تازه از سفری به میناب برمی‌گشت؛ سفری برای کمک به بچه‌های جنگ‌زده و کودکانی که دوستانشان را در مدرسه شجره طیبه از دست داده‌اند.صدایش از داخل قطار می‌آمد؛ کمی خسته، بی‌خواب و گاهی گم شده میان صدای حرکت واگن‌ها، اما با همان خستگی برایم از بچه‌ها حرف زد. از کودکانی که سهمشان از جهان، بیشتر اضطراب، فقدان و فقر بوده و از تلاشی که همه این سال‌ها کرده تا شاید قصه، کتاب و چند ساعت شادی بتواند بخشی از کودکی را به آن‌ها برگرداند.

خانه‌ای پر از روزنامه و مجله

من متولد ۱۳۵۶در تهرانم. پدرم بوشهری بود و مادرم هم یزدی. ما در محله‌های مرکزی تهران زندگی می‌کردیم؛ حوالی دروازه شمیران و همان محدوده‌های قدیمی که هنوز فضای همسایگی در آن‌ها زنده بود.
پدرم روزنامه‌فروش بود و همین سبب شده بود از همان کودکی با روزنامه و مجله زندگی کنم. فضای خانه ما همیشه پر از کاغذ، مجله، روزنامه و کیهان بچه‌ها بود. من و خواهر و برادرهایم بعضی وقت‌ها جدول‌ها را کمرنگ با مداد حل می‌کردیم تا بعد بتوانیم آن‌ها را پاک کنیم و بابا دوباره مجله‌ها را بفروشد.
همان تجربه‌های ساده برای من خیلی مهم بود. هنوز هم حس می‌کنم علاقه‌ام به کتاب و ادبیات از همان روزها شکل گرفت؛ از همان لحظه‌هایی که بوی کاغذ تازه و صدای تا شدن روزنامه‌ها در خانه می‌پیچید.آن سال‌ها مثل امروز نبود که بچه‌ها کلاس‌های مختلف بروند یا سرگرمی‌های متنوع داشته باشند. بیشتر تجربه‌های فرهنگی و غیر درسی من در کانون پرورش فکری شکل گرفت. نوجوانی‌ام را آنجا گذراندم و کم‌کم فهمیدم کتاب فقط برای درس خواندن نیست، بلکه می‌تواند زندگی آدم را عوض کند.در خانواده ما روابط انسانی خیلی پررنگ بود. هنوز هم وقتی به مادرم فکر می‌کنم، تصویر زنی را می‌بینم که به همسایه‌ها کمک می‌کرد. مثلاً در همسایگی ما چند خانم مسن بودند که مادرم به آن‌ها سر می‌زد یا خانم مسنی همسایه‌مان بود که مادرم هوایش را داشت و بعضی شب‌ها من را می‌فرستاد در خانه‌اش بخوابم تا تنها نباشد. آن موقع شاید نمی‌فهمیدم این رفتارها چقدر مهم است، اما حالا می‌دانم بخش بزرگی از نگاه اجتماعی من از همان فضا آمده است. بعدها خیلی زود یعنی با دیپلم وارد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شدم و در شعبه‌های مختلف کانون کار کردم.من از کودکی بیشتر جذب آدم‌هایی می‌شدم که کمتر دیده می‌شدند؛ آدم‌های تنها، بچه‌هایی که گوشه‌گیر بودند یا کسانی که توجه کمتری دریافت می‌کردند. فکر می‌کنم همان روحیه بعدها سبب شد به سمت کار اجتماعی و فرهنگی بروم.

سال‌های هنرستان و پناه بردن به هنر

دوران دبیرستان برایم اصلاً راحت نبود. در هنرستان فنی درس می‌خواندم و رشته‌ام شیمی بود، در حالی که هیچ علاقه‌ای به آن نداشتم. دلیل انتخاب این رشته این بود که هنرستان نزدیک ما فقط رشته شیمی داشت.
واقعاً شیمی برایم آزاردهنده بود. دانش‌آموز موفقی هم نبودم، چون قلبم جای دیگری بود. من هنر و ادبیات را دوست داشتم. دلم می‌خواست طراحی کنم، کتاب بخوانم و در فضای فرهنگی باشم، اما آن سال‌ها خیلی کسی وارد این بحث نمی‌شد که یک نوجوان چه چیزی را دوست دارد.
با این حال همان دوره هم برایم تجربه‌هایی داشت که هنوز در ذهنم مانده است. یکی از معلم‌هایی که هنوز هم با او در ارتباطم، معلم علوم اجتماعی‌ام بود. او فقط درس نمی‌داد؛ مهربان بود، شنونده بود و می‌شد با او حرف زد. برای من خیلی مهم بود که یک بزرگسال بتواند بدون قضاوت، نوجوان‌ها را بفهمد. هر چند آن دوره جوری نبود که مثلاً من با خانواده درباره رشته‌ام مخالفت کنم برای همین شیمی خواندم.بعدتر همزمان که در کانون شاغل بودم وارد دانشگاه شدم و گرافیک با گرایش تصویرسازی خواندم. همزمان هم کار می‌کردم، هم درس می‌خواندم و هم درگیر فعالیت‌های اجتماعی بودم.
هیچ‌وقت آدمی نبودم که بخواهد فقط یک زندگی قراردادی داشته باشد. بخشی از کارهایی که انجام می‌دادم برای معیشت بود، اما بخش مهمی از آن از علاقه شخصی‌ام می‌آمد. من از همان نوجوانی کار داوطلبانه را دوست داشتم. همکاری با خیریه‌ها، حضور در فعالیت‌های اجتماعی و کار با بچه‌ها برایم فقط یک وظیفه نبود؛ بخشی از زندگی‌ام بود.
وقتی وارد کانون پرورش فکری شدم، احساس کردم جای درستی آمده‌ام. اول کتابدار بودم و بعد مربی فرهنگی شدم. سال‌ها در شعبه‌های مختلف تهران کار کردم و سه سال پایانی هم به عنوان کارشناس فرهنگی و ناظر فعالیت داشتم.
همیشه احساس می‌کردم بچه‌هایی که در فضای فرهنگی رشد می‌کنند، یک قدم جلوتر از بقیه‌اند. نه از نظر نمره یا موفقیت ظاهری، بلکه از نظر توانایی حرف زدن، تخیل، اعتمادبه‌نفس و نگاه به زندگی. حتی دوره‌ای مدارس موظف بودند بچه‌ها را برای یک روز کامل به کانون بیاورند و تفاوت بچه‌هایی که با کانون در ارتباط بودند، کاملاً مشخص بود.

نصیرآباد؛ تبدیل قصه به مسئولیت

حدود ۱۴ سال پیش، یکی از همکارانم گفت در روستایی از توابع شهریار به نام نصیرآباد، هفته‌ای یک‌بار برای بچه‌ها کتاب می‌خوانَد و کاردستی انجام می‌دهد، اما دیگر نمی‌تواند ادامه بدهد و از من خواست کار را ادامه بدهم. من رفتم نصیرآباد و همان روزهای اول فهمیدم با فضایی روبه‌رو هستم که نمی‌توانم به‌سادگی از کنارش بگذرم.
بچه‌هایی را می‌دیدم که سهمشان از کودکی، بیشتر کار و نگرانی بود تا بازی و خیال‌پردازی. خیلی‌هایشان حتی تجربه مواجهه با کتاب غیردرسی را نداشتند. دو سه سال از طریق خیریه‌ای که آنجا فعال بود با بچه‌ها کار کردم اما بعد با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم مسیر مستقلی را در پیش بگیریم. با کمک دوستان و خیران جلو می‌رفتیم. تمرکز اصلی من همیشه کار فرهنگی با بچه‌ها بود. البته نمی‌شود مسائل معیشتی را نادیده گرفت. وقتی خانواده‌ای درگیر نان شب است، طبیعی است دغدغه کتاب و کلاس فرهنگی نداشته باشد، اما من همیشه باور داشتم اگر بخش فرهنگی بچه‌ها تقویت شود، نگاهشان به زندگی هم تغییر می‌کند.
سال‌ها در نصیرآباد ماندم و تغییر بچه‌ها را با چشم خودم دیدم. بچه‌ای که در ابتدا خجالتی بود، پس از چند سال می‌توانست روی صحنه اجرا کند یا درباره آینده‌اش حرف بزند. به بعضی‌ها کمک کردیم دانشگاه بروند، بعضی‌ها مهارت یاد گرفتند و سر کار رفتند و بعضی‌ها یاد گرفتند که می‌توانند برای آینده‌شان رؤیا داشته باشند.
واقعیت این است که فقر فقط جیب آدم‌ها را خالی نمی‌کند؛ نگاهشان را هم تغییر می‌دهد. وقتی خانواده‌ای درگیر اجاره خانه، درمان یا غذاست، طبیعی است کلاس فرهنگی برایش اولویت نداشته باشد. بعضی‌ها اصلاً درک نمی‌کردند چرا باید برای بچه‌ها قصه گفت یا کتاب خواند.
تورم هم شرایط را سخت‌تر می‌کرد. برای کاری که امروز یک‌میلیون تومان هزینه داشت، باید مدت‌ها پول جمع می‌کردیم و وقتی پول فراهم می‌شد، هزینه‌ها دو برابر شده بود.با این حال، هیچ‌وقت احساس نکردم باید کار را رها کنم. هر بار که تغییر بچه‌ها را می‌دیدم، دوباره امید می‌گرفتم. وقتی کودکی که قبلاً خودش را باور نداشت، کم‌کم اعتمادبه‌نفس پیدا می‌کرد، احساس می‌کردم همه سختی‌ها ارزش داشته است.

میناب؛ جایی کنار مزار کودکان

سفر میناب یکی از عجیب‌ترین و تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی من بود. قبلاً در کودکی یک‌بار به میناب رفته بودم اما آن‌قدر کوچک بودم که چیزی از آن به یاد نداشتم. این بار اما میناب برای همیشه در ذهنم ماند.گروهی از دوستانم که نمایش عروسکی اجرا می‌کنند، همراه مجموعه بازی لایف که تجهیزات شهربازی سیار داشت، تصمیم گرفتند برای بچه‌های آسیب‌دیده در جنگ برنامه اجرا کنند. قرار شد برای بچه‌های بازمانده مدرسه شجره طیبه هم برنامه داشته باشیم. از من هم خواستند کارگاه قصه و کاردستی برگزار کنم و من با شوق قبول کردم.یکی از خانواده‌های محلی خانه‌شان را در اختیار ما گذاشت.
خانه تازه‌ساز بود و هنوز کابینت نداشت، اما آن را خالی کردند تا ما آنجا بمانیم. برای من این میزان از مهربانی واقعاً تکان‌دهنده بود. حس می‌کردم مردم آنجا با وجود همه سختی‌ها، هنوز قلب‌های بسیار بزرگی دارند.پنج شب برای بچه‌ها برنامه اجرا کردیم؛ از عصر تا نیمه‌شب. بچه‌ها بازی می‌کردند، نمایش می‌دیدند، کاردستی درست می‌کردند و برای چند ساعت می‌خندیدند.اما سخت‌ترین بخش ماجرا، مزار بچه‌ها بود. بین قبر کودکانی راه می‌رفتیم که متولد ۹۳، ۹۴ و ۹۸ بودند. بچه‌هایی خیلی کوچک که حالا فقط عکسشان روی بنرها مانده بود و در جنگ برای همیشه چشم‌هایشان به روی زندگی بسته شده بود.پدر یکی از دخترها به نام آتنا می‌گفت حالا که شما اینجا برنامه اجرا می‌کنید، حس می‌کنم دخترم هنوز حضور دارد. شنیدن این حرف‌ها واقعاً سنگین بود. فضا خیلی عجیب بود؛ یک طرف خنده بچه‌هایی که بازی می‌کردند و طرف دیگر، خانواده‌هایی که هنوز در سوگ بودند. ما درست کنار همان قبرها برای کودکان برنامه اجرا می‌کردیم. البته بعضی خانواده‌ها هم هنوز آن‌قدر درگیر سوگ بودند که نمی‌توانستند با هیچ چیز ارتباط بگیرند و این کاملاً قابل فهم بود.دل کندن از آن بچه‌ها برایم سخت بود. هنوز هم وقتی به میناب فکر می‌کنم، همزمان هم غمگین می‌شوم و هم احساس می‌کنم آن سفر یکی از واقعی‌ترین تجربه‌های انسانی زندگی‌ام بوده است.

میناب؛ سوگ، مهربانی و صدای خنده بچه‌ها

میناب برای من فقط یک سفر کاری نبود؛ چیزی شبیه مواجهه همزمان با غم، زندگی، مرگ و امید بود. ما برای اجرای برنامه‌های کودک رفته بودیم، اما از همان لحظه ورود، فضا سنگینی عجیبی داشت. هنوز رد سوگ همه‌جا دیده می‌شد و آدم احساس می‌کرد شهر هنوز زیر بار آن اتفاق تلخ نفس می‌کشد.
برنامه‌های ما در محله نظری میناب برگزار می‌شد و انرژی و شوقی که در بچه‌ها بود، عجیب و تکان‌دهنده بود.
برای من، لحظه‌هایی که بچه‌ها وسط بازی ناگهان می‌خندیدند یا با ذوق دستشان را بالا می‌آوردند تا چیزی نشان بدهند، خیلی مهم بود. حس می‌کردم همین چند ساعت شادی هم ارزش زیادی دارد. اما در کنار این خنده‌ها، سوگ همیشه حضور داشت.یکی از سخت‌ترین لحظه‌ها برای من زمانی بود که خانواده‌ها کنار مزار بچه‌هایشان می‌نشستند و عکس و فیلم نشانمان می‌دادند. مادرها و پدرها درباره فرزندانشان حرف می‌زدند؛ از اخلاقشان، بازی‌هایشان و چیزهایی که دوست داشتند. آدم احساس می‌کرد این بچه‌ها هنوز در فضای آنجا حضور دارند.در همان روزها، بعضی از مادرها می‌گفتند افراد زیادی آمده‌اند، عکس گرفته‌اند و رفته‌اند، اما کمتر کسی واقعاً وقت گذاشته کنار خانواده‌ها بماند یا برای بچه‌ها برنامه اجرا کند.
برای من همین حرف‌ها خیلی مهم بود؛ اینکه حضور ما فقط یک حضور نمایشی نباشد و واقعاً بتوانیم چند ساعت حال بچه‌ها را بهتر کنیم.
از طرف دیگر، مهربانی مردم میناب چیزی بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.خانواده‌ای که خانه نوسازش را در اختیار ما گذاشت، عملاً زندگی‌اش را با ما تقسیم کرد. زن‌های محل برایمان نان محلی می‌آوردند، ترشی انبه می‌آوردند و مدام تلاش می‌کردند احساس غربت نکنیم.
حتی یادم هست یک خانم نشست و گفت هرکسی دوست دارد برایش نقش حنا می‌زنم.شاید این اتفاق‌ها ساده به نظر برسد، اما وسط آن همه اندوه، همین مهربانی‌های کوچک خیلی پررنگ می‌شد. من معمولاً در کارهایی که انجام می‌دهم، بعد از تمام شدن پروژه، از نظر روحی جدا می‌شوم و به زندگی عادی برمی‌گردم، اما میناب برایم این‌طور نبود.
احساس می‌کنم هنوز بخشی از ذهنم همان‌جا مانده؛ میان بچه‌هایی که بازی می‌کردند، مادرهایی که از فرزندهایشان حرف می‌زدند و میان قبرهای کوچکی که دیدنشان واقعاً طاقت‌فرسا بود.
هنوز هم وقتی به میناب فکر می‌کنم، اولین چیزی که یادم می‌آید ترکیب عجیبی از صداهاست؛ صدای خنده بچه‌ها در چند قدمی مزار کودکانی که دیگر زنده نبودند.

رؤیای من؛ کودکی بدون ترس و بدون کار

پس از سال‌ها فعالیت در نصیرآباد، حالا از سال گذشته در روستای قشلاق جیتو قرچک ورامین کار می‌کنیم. آنجا فضایی اجاره کرده‌ و کتابخانه‌ای با ۲هزار و ۱۸ جلد کتاب راه انداخته‌ایم. بخشی از کتاب‌ها را دوستان خریده‌اند و بخشی هم اهدایی بوده است.
همه کتاب‌ها را پالایش کردیم تا بچه‌ها بتوانند کتاب امانت بگیرند و با فضای کتابخانه ارتباط داشته باشند. حتی در دوران جنگ و زمانی که اینترنت محدود شده، من کار را در فضای مجازی ادامه دادم. فکر می‌کردم نباید بچه‌ها را در شرایط سخت جنگ تنها گذاشت، برای همین گروه‌هایی تشکیل دادیم، محتوا می‌گذاشتیم و سعی می‌کردیم ارتباط قطع نشود.الان هم کلاس‌ها را محدودتر برگزار می‌کنیم. بچه‌ها در گروه‌های ۱۰نفره می‌آیند تا هم امنیت بیشتر باشد و هم شرایط کنترل شود.یکی از آرزوهای مهم من این است که بچه‌ها فقط با من در ارتباط نباشند. دوست دارم نویسنده‌ها، تصویرگرها، فعالان محیط‌زیست و آدم‌های مختلف را ببینند تا بفهمند دنیا خیلی بزرگ‌تر از محدوده‌ای است که در آن زندگی می‌کنند.اما مهم‌ترین آرزویم چیز دیگری است؛ اینکه روزی برسد که دیگر دغدغه اصلی خانواده‌ها برنج و روغن و اجاره خانه نباشد. دلم می‌خواهد بتوانم تمام انرژی‌ام را صرف رشد فکری بچه‌ها کنم؛ اینکه شاد باشند، استعدادهایشان را پیدا کنند و مجبور نباشند از کودکی کار کنند.آرزوی شخصی خودم هم سفر است. دلم می‌خواهد همه ایران را ببینم، مردم شهرهای مختلف را بشناسم و بچه‌های بیشتری را ببینم. فکر می‌کنم تا وقتی کودکی هنوز می‌تواند رؤیا ببیند، هنوز امید وجود دارد. راستی دوست دارم در این گفت‌وگو از دوست شاعر و نویسنده‌ام اکرم کشایی و حدیثه قربان، تصویرگر بنام تشکر کنم که در ماجراهایی این شکلی به من کمک می‌کنند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • محمد نجفی فرد IR ۱۲:۲۷ - ۱۴۰۵/۰۲/۲۶
    2 1
    باعرض سلام و وقت بخیر واقعا کار بی نظیر و فوق العاده ای انجام شده